جلوی اینه می ایستی...رژ لب...کمی عطر
و.... کمی نیشخند میزنی به خودت
به دلتنگی هایی که برایشان نقاب میدوزی.....
لباس رنگی ات را میپوشی...موهایت را میبندی ...
و در آخر چند مروارید به بغض هایت می آویزی
و در آخر....
آنقدر زیبا میشوی که هیچکس شک نمیکند خسته ترین زن دنیایی...!
برچسب:
نویسنده: بهار فدایی